Tuesday, 20 November 2007

گاهی در پستوی خیال

گاهی در پستوی خیال


یک چند در باورمن می گردی ،
سو به سو
پستو به پستو
وچندی در باور ارواح غریب وسرگردان ،
چندی دگر به قامت عصیان وتنفر،
این گاه نیز به قامت ترسی،
برآمده از تاریکی .
از آن گاه
که هنوز از گمرگاه مردی برنیامده بودم ،
که با شبنم وضو می گرفت
تا به قد قامت ِکوه
در شکوه شمعدانی ها سجده کند.
آمدم اما ،
که هستی را تنها تماشاگری ،مبهوت ،
نمانم ،
آمدم که اگرشده به خراش ناخنی ،چهره ی این سختی را ردی بگذارم که زهر را از رگانش جاری کنم.
راه درازی آمده ام تا تو
تا طول وعرض جغرافیایی ناممکن
که درکابوس هم نمی گنجد .
آه،
دریغ دریغ
چقدر از این وازه ی دریغ نفرت دارم ،
که
همیشه شانه به شانه کلام می آید ،
تااز آه واژه ای پرمعنا بسازد
وتجلی کند معنا را درپیکر یک تماشا
چرا که این دریغ کوله بار حسرتم بود از زهدان ،
تا دامان
واز دامان تا خیابان .
دو چشم دریده در همیشه های کابوسی من
چاک چاک می شود.
وتکه ای از تنی مثله ،درمنظرم
پرچم کفتاران می شود
خواب یا بیدار
درپس نگاهی جادوئی به چنبر افسونی هزار ساله گرفتارم
نه شهریاری بودم ،
که پتیاره ای جادویم کن
ونه شهسواری ،
که به افسون دشمنان به باروئیم برکشند.
اما هر صبح درآینه ،

با تُف- زهر جادوانه عفریتگان کابوس دیشبه
چهره می شویم .
اصلا ،حالی به حالی نمی شوم
وبر سفره ام جز شرنگ نیست
زهر چشیده ،
خواب زده
خراب می شوم
در آنسوی خاطرات
سرنوشتم را کسی رقم نزد
جز خودم
که زندگی ام با موسیقای عبوس نت های یکسانی شکل گرفت
و راهی به راحتم نداشت
تا
هر روز را با تهّوع ِشب پیشین به آبریزگاه نسپارم .
کابوس های زنده از من دست نمی دارند و
تا شب ازکلامم زهر می ریزد.
و
سرپناهی برای ماندن نمی یابم ،
غربتم ،حتا
در رگ وطن هم می گردد .
به هیچ خدائی بسته نبوده ام
ونه هیچ ناخدائی که آستینم را بگیرد،
تا از این لجّه ی لجن
برهاندم .
شب دریائی ام را دیگر به این کویر
راهی نیست
آغشته ام به زهر دانستن ،
ونتوانستن
چرا نمی گذری از من ؟
چرا دریائی وبا من چنین خشک ؟
بریده از توفان ،تکیده از هر چه لرزش وتوان به توان .
به ساحل امنی که تو می نمودی ام،
فرود آمده ام
تو اما می دانی که هیچ وعده ای وفا نمی کند ،
هر گز
این درسرشت تاریخی وعده ها تنیده شده است.

تو نیز
اما دریغ !
خسته از این خشک سالی که زبانم را گرفته
نه توان رفتن داری ،
نه روی ماندنت ، با من
بیا باهم مثل من باشیم ،
در دوتن ،
بیا محض خدا به هم دروغ نگوئیم.
با هم به مسلخ این عشق بی دریغ برویم .
وهزار دریغا تر دریغ،
از آن سرناشناسی ،
که عشق می طلبید .
وبودیم ،
مگر نه ؟
اما دریغا که می بینم ،
این روزها
تنها عقل سلیم فرمان به سامانمان گرفته
در انتهای این راه
پر آه
وراهبان رفتارهایمان ،
همان حساب و همان کتاب است
پس بیا به خاطر عقل نورسیده وعشق دیرینه
همدیگر رادریک سلاخ خانه ملاقات کنیم
وهمدیگر را پس از یک هماغوشی داغ
گوش تا گوش
سر ببریم .



لندن سپتامبر 2007

.


:

0 comments: