Friday, 10 June 2011

یک روزانه گی

هر چه به خود وعده می دهم که تنبلی بس است.سری به این سایت ها می زنم .می بینم که خوشبختانه پر کار اند. ومرتب خبر می دهند ومطلب های (داغ!!؟) می نویسند.که قابل خواندن است وبحث بر انگیز. خوب پس من چرا این بلاگ را تنها وساکت گذاشته ام؟ که دیگر کسی سری به آن نمی زند.
نخست بگویم .اگر به قول ادیبان از سرنوشت این "نویسان" اگر قصه ساز کنم سر به کتاب ها که نه! اقلاً دفتر ها خواهد کشید.
چیزی در حدود سال دوهزار فرنگی بود وسالهای هشتاد وچند ایرانی .
بیماری مهلک "کبد" مرا گرفت. وقبضه کرد وخانه نشین . یک باره شدم یک صد وبیست کیلو ودیگر حرکتیم ممکن نبود . پزشکان گفتند . دیگر کار تمام است. ایشان در حال مرگ اند( یعنی بنده! حاضر! که هنوزم به شکرانه می نویسم !!)با قدرت تمام با شکری که سعدی گفت : وعده ای -تنها-از پرستندگانت شکور هستند {فقط}!)قرینم باد.
یک بیمارستان با چندین متخصص عالی رتبه گفتند . بی نیاز به جراحی می شود ترمیمش کرد. کبد را می گفت که قرار است قرصی از آمریکا وارد چرخه ی داروئی این کشور شود. وسپس برای ایشان نسخه کنیم وایشان هم با آن قرص ها آن کبد را تاب بیاورد تا آخر عمر. یعنی یک زندگانی ده درسدی(صدی)!!؟
که چون منی هر گز طالب اش نبوده بوده ام !!؟ وهمه ی عمر یا همه یا هیچ زندگی کرده ام. بهترین هارا در انتخاب داشتم. از آن چه به دست وخواست من بوده . واکر تونسته ام چنان که خواسته ام ساخته ام .وهمه بهترین بوده اند وبس.هیچ گاه به کم قانع نبوده ام .بویژه در زیبائی که نهایت- جو بوده وهستم.


این سایت واره سرنوشت کابوسی بدی را گذراند از آغازش با بیماری مهلکی که گفتم شروع شد ومن دو بار مجبور به "ترانس پلانت" کبد شدم. ومجبور به دو-سه سال اقامت در بیمارستان وتبعاتش.( آخرین زخم هائی که به دلیل عفونت وشرایط نامتناسب بدن من خوب نمی شدند . وماه ها باید هر روز پانسمان می شدم .گاهی در حین پانسمان ها امعا وحشایم را می دیدم.آنقدر که زخم عمیق بودند!!؟ نه عمیق تر از اکنون!!؟)


از این سایت می گفتم که در اغاز به دوستی (که می پنداشتیم دوست است!!؟) سپردیم وکلی مارا چزانید وبردار کرد وآخرش به هیچ. وبعد به نادان ویا کم دانی دیگر که می خواست تجربه هایش را با وقت وپول من بیازماید. از آغاز همه چیز دان بود وبعد اعتراف کرد که خودش هم آموزش می دیده .منتها با خرج وبرج بنده که ....؟


اثرات خرابکاری این خواجه ی کم دانش را در صفحه ی نخست (نویسان)می بینید. (هنوز معرفی عنوان ها را به فارسی نداریم. ونمی دانیم چکارش کنیم. از حضرت نادانشان پرسیدم گفتند .من هم نمی دانم!! کاش می شد اسمش را بیاورم . اما بچه ی مودبی است حیف!!؟ کمی دروغ می گوید وبس.


در نهایت با تجسس خود پی بردم که همه ی این کارهارا خودم با اندکی وقت واز روی خود سازمان های سفارشی بگیرم وحتا از خدمات مجانی اشان استفاده کنم.


ایشان هم نوشش باد! اگر چه ساعتی 6 پاوند هم چیزی نبود . او هم دانشجو بود ونیازمند. حلالش




حالا آمده ام از این سایت ستم کشیده کار بکشم . البته با کمک دوستانی که شما باشید.


راستی یادم رفت. بنویسم .چندین بار از دوستان کهنه کار وهمکاران قدیمی خواستم بیایند وراه اش بیاندازند وکار کنند .نکردند . یا شاید سایت خودشان مهم تر بود ؟ که بود؟




باری این همه شرح مصائب گفتم که بگویم دوباره می خواهم بنویسم وباز به فطرتم برگردم وخاموشی را خطا بنامم.


غرض نقشی است کز ما باز ماند


که هستی را نمی بینم بقائی




0 comments: